:: نجوای فرشتگان ::

Saturday, September 24
سفر، جاده، باران و شرجی
این همه زیبایی در یک جا
تمام راه پیچ در پیچ تا نوک کوه
جنگل در آغوشم کشیده
آنچنان سبز مثل بچگی مثل خواب
در آرزوی پایان نیامدن جاده بودم
صدای زنگوله صدای هیزم شکن
طنین انداخته و من در مه شناوربودم
چنان سبک نفس می کشیدم گویی
تمام غم ها و دلواپسی ها گم شده اند
اما افسوس ای کاش تو آنجا بودی

This page is powered by Blogger. Isn't yours?